
گلرخ معیری برادرزاده بیست ساله رهی است.بعد از مادرش گلرخ را در دنیا بیش از همه دوست می داشت.گلرخ کسی است که در یک سال آخر عمر رهی و بیماری او یکدم عموی مهربا را تنها نگذاشت،حتی شب ها در اتاق رهی می خوابید و کمترین ناله ی او گلرخ را هر وقت شب که بود بیدار می کرد.گلرخ در این یک ساله همه زندگی خود،حتی تحصیل دانشگاهی اش را به خاطر عمو کنار گذاشت.با او همخانه شد و با قدرت و اعتمادی که از سن او بعید است،شاهد سوختن و تمام شدن،وجود و عمر رهی بود.
آشنایی و نزدیکی گلرخ و عمو از وقتی شروع شد که گلرخ هشت ساله بود و همراه پدرش در آبادان زندگی می کرد.یک روز در مجله ای چشمش به شعری از رهی افتاد که این طور شروع می شد:
«من کیستم از مردم دنیا رمیده ای
چون کوهسار،پای به دامن کشیده ای»
گلرخ خردسال که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود،چنان تحت تاثیر این شعر قرار گرفت که نامه ای به عمو نوشت و با همه شیرینی کودکانه اش به او گفت:تو چطور نمی دانی چه کسی هستی؟تو عموی من هستی و نوه ی معیرالممالک نظام الدوله،پس چرا در شعرت می گویی:
من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای؟
رهی در جواب گلرخ کارت پستالی فرستاد که عکس دو گربه ی ملوس و کوچک روی آن به چشم می خورد و پشت کارت پستال نوشت:
ای گلی،ای راحت جان عمو
روی تو همچون گلستان عمو
چشم تو میشی چو این پیشی بود
گربه را با تو مگر خویشی بود؟
گربه ات دادم که تا بازی کنی
بهر بابا گربه رقصانی کنی
آنچه شگفت انگیز است شباهت ظاهری رهی با گلرخ است،،گلرخ حتی خال های صورت عمو را نیز به ارث برده است.سال ها بعد وقتی گلرخ به همراه خانواده اش به تهران آمد دوستی اش با عمو شدت گرفت.رهی گلرخ را به تماشای شهر فرنگ می برد.او را برای گردش به کافه شهرداری سابق می برد.در بازی با گلرخ و عروسک هایش شرکت می کرد.خلاصه همه ی عاطفه ی پدری اش را با نزدیکی و عشق به گلرخ ارضا می ساخت.
وقتی گلرخ بزرگ شد و به دختری زیبا و برازنده تبدیل شد،رهی در همه ی مهمانی های رسمی او را با افتخار و غرور همراه می برد و کوچکترین آرزویش راجامه ی عمل می پوشانید.درمدرسه ی دوستی با گلرخ سرقفلی داشت.دخترها دور و برش جمع می شدند،و مرتب درباره ی رهی از او سوال می کردند.چه شکلی است؟چه جوری شعر می گوید؟چرا زن نمی گیرد؟خانه اش کجاست؟و گلرخ همه ی اسرار عمو را برای خودش نگه می داشت و چیزی به کسی بروز نمیداد.
بعد از مرگ رهی از گلرخ پرسیدند:رهی برای تو چه بود؟گلی در پاسخ گفت:رهی برای من همه چیز بود.هیچوقت عصبانی نمی شد.هیچگاه کفر نمی گفت.حتی در مدت بیماری اش بدترین دردها را تحمل می کرد و شکایت نمی کرد.
جاوید باد آنکه نکونام زیست.
دوستان گرامی اگر با گلرخ معیری آشنایی دارند یا از او اطلاعی دارند به من خبر دهید.بی نهایت ممنون میشم.