حسین یاحقی محضری شیرین داشت و شوخی های لطیفی که مخصوص خودش بود.کسانی که با او معاشرت زیاد داشتند،متوجه نکته گویی های او بودند.در اینجا خاطره ای از صبا و حسین یاحقی نقل می کنم.
حسین می گفت:یکی از شب ها صبا در خانه ی ما بود،هر دو سرحال و تا پاسی از نیم شب گذشته،به پر چانگی پرداخته بودیم.صبا وقتی خواست برود،تا دم در حیاط،چراغ فانوسی به دست،بدرقه اش کردم.خانه ی قدیم ما دارای یک هشتی ورودی و چند پله ی کوتاه بود.همچنانکه باهم صحبت می کردیم به پله های نزدیک هشتی رسیدیم.صبا روی یکی از پله ها نشست و به صحبت ادامه داد!هردوی ما به پرحرفی ایستاده بودیم و نمی دانستیم چه ساعتی است.حرافی صبا تمام نمی شد، من چراغ فانوسی را به سقف آویزان کردم و به رختخواب رفتم،به این تصور که قطعا ایشان هم به خانه ی خود می رود.
سحرگاه که خانم به حیاط رفته بود،متوجه شده بود که چراغ فانوسی همچنان روشن است،نزدیک تر رفته و دیده بود که صبا روی پله نشسته و با مخاطبش که خیال می کرد من هستم،هنوز مشغول صحبت است و می گوید:آخر حسین جان توجه کن... آنوقت خانم به صبا یاد آور می شود که صبح فرا رسیده و ...!